ذبيح الله صفا
848
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ياقوت لبت سلسله بر عقل نهاده * هاروت خطت غاليه بر ماه كشيده مشتاق حديثت چو بنفشه همهتن گوش * جوياى جمال تو چو نرگس همه ديده بر طرف گل روى تو آن خال دلافروز * چون نقطهيى از غاليه بر ماه چكيده هر صبحدمى گشته روان همچو غلامان * در كوكبهء حسن تو خورشيد جريده چون نرگس جادوى تو در باغ لطافت * كس غمزهء خونخوار نديده نشنيده با دلشدگان وصل تو دانى چه حديثست * آهوى بلا ديدهء از دام رميده صد خار جفاى تو مرا در دل بنشست * هرگز گلى از باغ وصال تو نچيده * * پردهء عقل مىدرد غمزهء نيم مست تو * آب حيات مىچكد از لب مىپرست تو هست چراغ چشم و دل شعلهء شمع طلعتت * هست كمند زلف جان حلقهء همچو شست تو صومعها پر از خروش نيست جز از كرشمهات * ميكدها پر از فغان نيست مگر ز دست تو دل ز گدايى درت سلطنت عظيم يافت * گشت بلند مرتبت عقل چو گشت پست تو بر محك خرد بود نقد دلم درست قلب * گر نكند بجان طلب منزلت نشست تو * * از شكرِ يار تا نبات برآمد * جان من از هوش وز ثبات برآمد برگ بنفشه نگر كه باغ رخش را * از طرف چشمهء حيات برآمد عقل نظيرش نيافت گرچه فراوان * گرد سراپاى كاينات برآمد زمزمهء عشق پيش شمع جمالش * از همه بتهاى سومنات برآمد نعرهء توحيد نزد لمعهء نورش * از دل عُزّى و جان لات برآمد قامت محراب ابرويش چو عيان شد * غلغل و افغانِ الصّلوة برآمد دفتر حسنش دبير حسن چو بگشاد * وجه مرادات را برات برآمد مصحف عشقش دلم چو كرد ز هم باز * جان مرا آيت نجات برآمد * *